الملا فتح الله الكاشاني
345
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
نمودم و سپر صبر در سر كشيدم رسول ص فرمود الصبر عند الصدمة الاولى صبر نزد زخم اولى است كه اصعبست يعنى مصيبة هر كه بيشتر باشد مزد صبر او بر آن اكثر باشد و ذو النون مصرى گويد بمقبرهء بگذشتم زنى نيكو صورت را ديدم ميگريد و نزد قبرى چند نشسته و بيتى چند ميخواند مشعر بر عظم مصيبت خود او را گفتم ترا چه رسيده گفت دو پسر داشتم كه راحت دل و آسايش جان من بودند روزى پدر ايشان گوسفندى را ذبح كرد و كارد را آنجا بگذاشت و برفت و من مشغول كارى بودم و بجست و جوى ايشان نپرداختم پسر مهتر كهتر را گفت بيا تا تو را بگويم كه پدر گوسفند را چگونه كشت پس دست و پاى او را بهم بست و وى را بخوابانيد و كارد بر گلوى وى ماليد و او را بكشت چون خبر يافتم بانگ بر وى زدم بگريخت و پناه بكوهى برد چون پدر ايشان آمد من صورت واقعه را به او باز گفتم وى بطلب پسر رفت و بسيار بگرديد و چون او را باز يافت شير وى را دريده بود پس او را بر دوش بسته باز آورد از اين حركت تشنگى عظيم بآنمرد رسيده بود بر زمين افتاد و ساعتى بطپيد و متوفى شد و در همان روز پسركى ديگر خرد داشتم و من طعام ميپختم چون به كار پدر و پسر مشغول شدم آن پسر نزديك ديگ طعام رفت و آن را بيفكند و بر خود ريخت و سوخته شد و بمرد در يك روز اين همه مصيبت به من رسيد و اكنون به غير از صبر چارهء ندارم و با خود انديشه ميكنم كه اگر صبر و جزع دو مرد بودندى و با يكديگر مقاتله كردندى صبر غالب شدى من تعجب كردم از شكيبايى آن زن و جزع و فزع نكردن او و أمير المؤمنين ع فرموده كه ان صبرت جرت عليك المقادير و انت مأجور و ان جزعت جرت عليك المقادير و انت مأزور اگر صبر كنى قضا بر تو جارى شود و مزد صبر تو جز به تو نرسد و اگر جزع كنى قضا بر تو جارى گردد و تو گناه كار باشى انس مالك گويد كه مردى از اصحاب رسول خدا ص كه هميشه در ملازمت آن حضرت بودى پسرش متوفى شد وى بسيار ميگريست رسول ص فرمود كه وى را بخوانيد چون حاضر شد فرمود كه اى فلان بهشت را هشت در است و دوزخ را هفت راضى نيستى كه بهر درى از بهشت كه داخل شوى پسرت را به بينى ايستاده گويد اى پدر من بىتو در بهشت نميروم آن مرد خوشحال گشت صحابه گفتند يا رسول اللَّه اين كرامت مخصوص به او است يا هر كه مصيبت فرزند ديده باشد در اين داخل است فرمود نه اين كرامت شامل همهء اهل ايمان خواهد بود گاهى كه صبر كنند و نيز انس روايت كند كه مردى بود از اصحاب كنيهء او ابو طلحه پسرش فوت شد مادر برخاست و آن كودك را در خانه پنهان كرد و برخاست و طعامى بپخت مرد درآمد و گفت بيمار ما چگونه است زن گفت امشب ساكنتر است پس طعام پيش آوردند و بخوردند و جامهء خواب انداختند و بخفتند و مرد خلوت كرد و از غسل فارغ شد چون آخر شب خواست كه بيرون رود زن گفت يا ابا طلحه فلان كس عاريتى از كسى ايستده بود و